تبليغاتX
رفتن در نم نم باران و یاد درد عشق سالها

رفتن در نم نم باران و یاد درد عشق سالها

خاطرات

دوران کودکی

متوجه شده بودم که بعضی شبها پدرم بمنزل نمیامد. آما علتش را نمیدونستم .وقتی دو سه سالی گذشت فهمیدم پدرم یک زن دیگه هم داره . برای همین هم بود که تو خونه (اتاق) بین پدر و مادرم دعوا میشد . ولی هرچی بود اوضاع به همین روال میگذشت.

برادر بزرگم به دبیرستان بوعلی سینا در خیابان شاه آباد میرفت. البته اینو بعدا که بزرگتر شدم فهمیدم .برادر وسطی هم دبیرستانی شده بود ولی اسم مدرسه اش یادم نمیاد.

تو خانه ۴ تا همسایه بودیم . همسایه روبرو بتول خانم بود که همراه شوهرش آقا مرتضی که کارمند جزاداره تسلیحات ارتش بود با  دو دخترش پروانه و پری زندگی میکردند.پروانه سه سال ازمن بزرگتر و پری یکسال ازمن کوچیکتر بود. و چون توخانه بچه هم قدی نداشتم اونها همبازیهای بچگیم بودند.

در اتاق سوم یک خانم شمالی باسم لعیا خانم با شوهرش ابراهیم خان که در همان خیابان هدایت کفاشی (پینه دوزی ) در زیر پله ای داشت با بچه چند ماهشان بودند.

اتاق چهارم که اتاق اعیانی این خانه بود سه تا پنجره روب حیاط داشت که ساکن آن کبری خانم با شوهرش که مغازه تعمیرات دوچرخه وموتور داشت سر میکردند . وضع مالیشون از همه ساکنین بهتر بود و ماهی ۳۰ تومان اجاره میدادند.کبری خانم زن دوم اصغرآقا بود و اجاقش کور ولی اصغر آقا از زن اولش ۶ تا بچه داشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 0:35  توسط علي  | 

پارگراف اول - تولد

بنام خداوند مهربان

من سعی دارم سرگذشتم را اول برای دل خودم و بعدا برای کسانی که آن را می خوانند تا انجا که بیاد دارم بنویسم تا شاید پندی باشد برای دیگران.

حدود ۶۵ سال قبل در خیابان هدایت محله دروازه شمیران در فصل بهار به این دنیای پر شر و شور آمدم . از مادری تقریبا مذهبی و پدری غیر مذهبی.

دارای دو برادر باسامی علی ۹ ساله و ناصر ۱۵ ساله بودم .مادرم خانه دار و پدرم کارمند دادگستری بود.

اینطور که بعدها از زبان اطرافیان آگاه شدم . وضع مالیمون خوب نبوده و در خانه ای که ۴ اطاق داشت اطاقی اجاره کرده بودیم . که اجاره آنرا هم خاله بزرگم که وضع مالی خوبی داشت میداد.

تا حدود ۵ سالگی زیاد چیزی درک نمیکردم ولی بعد از آن مطالبی رو که مینویسم از حافظه خودم میباشد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 12:30  توسط علي  | 

مقدمه

بنام خدائی که خالق همه زیبائی هاست

خیلی وقته که تصمیم داشتم خاطرات زندگیم رو بنویسم ولی پشیمان شدم وفکر کردم با اینکه ناشناسم و اسمها رو عوض خواهم کرد یک جورائی باعث آزار کسی بشه ولی سر انجام تصمیم گرفتم بنویسم. تا خدا چه خواهد.

امیدوارم سرگذشت شصت و اندی از زندگیم بتونه بیراهه رو برای افراد قلیلی هم که شده مفید واقع بشه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 23:30  توسط علي  | 

یکی بود یکی نبود غیر از خدا کسی نبود.

                                                                                                                                                                                                                                                                                       بنام دوست.مهربان.عشق.هستی.زیبائی.و صدبار عشق

زندگی همه انسانها یک قصه است.پر از شادی. غم. امید. یاس و امید برحمت یکتای عالم هستی.

یکی بود یکی نبود.زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکی نبود.

درکوچه ای تنگ و تو در تو

درخیابانی بنام هدایت در تهرانی نه ابر شهر!

در انتهایش راهروئی کاهگلی

که بدیوار روبرو درب چوبی قدیمی است.

با مقداری اشکال فلزی که با میخ با آن درگیرن.

و دق البابی فلزی که ساکنان را

از حضور! آشنائی غریبه ای درآن سوی در آگاه میکند.

کلون چوبی بزرگیست

که روزها اهل خانه را از نامحرمان

وشبها محافظ ثروت ساکنین ؟

در پشت در چوبی راهروئی است

که به حیاط میرود.

حیاط از آجرهای سالم وشکسته مربع پوشیده

وحوضی گرد در وسط آن

که بیچاره به عمرش نه رنگ آبی بخود دیده

نه آبی زلال!

و در کنار آن تلمبه ای آهنین

چهار اطاق در ۴ طرف حیاط.

با پنچره هائی که در پشت آنها

چهار خانواده فکر میکنند !

که زندگی این است ؟

درضلع غربی اطاق بزرگ جا خوش کرده.

در زیر آن پاشیری است با ۱۸ پله

که در تابستانها مثل قسمتی از بهشت ؟

در جنوب آن آب انباری با خاکشیرهای جنبان و گاهی همراه ...

ودرشمال آن زیرزمینی است خنک ومحل آرامش ظهر تابستانها.

نه برای همه ساکنین؟

فقط برای مستاجربالا با شوهرش اصغر آقا.

درگوشه حیاط دو در بود .

یکی برای پر کردن شکمها ! آشپزخانه

در و دیوار آن از دوده های هیزم سیاه

وزنان آن خانه سیاه بخت تراز دیوارها!

ودردیگرمحلی برای تخلیه! ......

در تمام این تابلوهای سیاه و کدر

و رنگ باخته

تک درخت اناریست

که با رنگ سبز برگهاش در بهار

وقرمزی انارها در اواخر تابستان

تنها منظره چشم نواز ساکنین این سراست.

آما دریغ که جز پسر بچه ای

ودودخترکوچک

کسی را فرصت دیدن این نقطه کوچک نشاط و زندگی نیست.

شاید که درخت را از یاد برده باشند.

همانطورکه خودرا از یاد برده اند؟

وزندگی در این سرای چهارگوش

در اطراف آن دو در درجریان است.

صبحها مردان میروند بدنبال لقمه ای!

وچادر زنان از سرها برداشته

و به کمرها بسته میشود.

بهارو تابستان میروند.

برگریزان میشود

وبرف بر زمین مینشیند.

و انتظار

در سه جفت چشم نگران لانه کرده.

وبه آسمان نگاه میکنند.

تا باز بهار و سبزی و قرمزی درخت انار

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:30  توسط علي